پرسش: آیا طواف کعبه و بوسیدن حجر الاسود، شرک نیست؟ این کار چه فرقی با بت پرستی دارد؟

 

پاسخ اجمالی:

بت پرستان، بتها را شریك خدا می دانستند و خود بتها را عبادت می نمودند؛ امّا هیچ مسلمانی كعبه را خدا یا شریك خدا نمی داند؛ بلكه چون خدا امر نموده كه كعبه را طواف كنید، آن را طواف می كنند. دقّت فرمایید! به امر خدا طواف می كنند نه پرستش. لذا طواف كعبه، فرمانبرداری از خداست نه از كعبه. همان گونه كه سجده نمودن، پرستش خداست نه زمین؛ و ركوع كردن، پرستش خداست نه پرستش خمیدگی كمر؛ و خواندن قرآن، شنیدن كلام خداست نه قرآن پرستی.

آیا وقتی شما تلوزیون نگاه می كنید، تلوزیون پرستی می كنید؟! وقتی به كسی سلام می دهید، او را پرستش كرده اید؟! مگر صِرف توجّه نمودن به چیزی یا احترام گذاشتن به چیزی، پرستش نمودن اوست؟! پرستش یك موجود آن است كه برای آن موجود، نقش خالقیّت یا ربوبیّت یا الوهیّت قائل شده به این دلائل او را احترام كنیم. لذا احترام یا تبرّك نمودن بدون چنین اعتقاداتی ابداً به معنی پرستش نیست. بت پرستی هم صِرفاً به خاطر احترام گذاشتن به بتها شرك تلقّی نمی شود؛ بلكه به خاطر قائل شدن نقش ربوبیّت یا الوهیّت برای آن بتها شرك محسوب می شود. لذا اگر كسی برای بتها چنین نقشی قائل باشد ولی در عمرش حتّی یك بار هم در برابر بتی به علامت احترام كاری نكند، باز مشرك است. در مقابل، اگر كسی بتی را از باب اینكه یك اثر تاریخی و باستانی است در موزه بگذارد و از آن نگهداری كند و برایش ارزش قائل شود، مشرك خوانده نمی شود. چون اعتقادی به الوهیّت و ربوبیّت آن ندارد.

 

پاسخ تفصیلی:

باید دانست كه در هر كدام از عبادات اسراری نهفته است كه همگی در حقیقت به توحید ختم می شوند. حجّ و اعمال آن نیز به همین گونه اند. پس بد نیست كه هر چند گذرا نگاهی به برخی اسرار حجّ داشته باشیم.

برای اینكه بتوانیم حقیقت كعبه را ـ در حدّ پایین اش ـ بیان كنیم، چاره ای جز بیان برخی مطالب فلسفی نیست. البته خود این مباحث نیز در حدّی پایین ارائه می شوند؛ چرا كه رسیدن به كنه این مطالب، حدّ اقلّ ده سال تلمّذ در وادی حكمت را طلب می كند. پس با ذكر مقدّماتی وارد بحث اصلی خواهیم شد.

 

ـ عوالم طولی

در حكمت اسلامی طبق براهین عقلی عالم خلقت را به سه مرتبه ی كلّی تقسیم كرده اند كه عبارتند از : عالم طبیعت و دو مرتبه از عالم غیب كه همان ملكوت و جبروت باشند.

1ـ عالم عقل یا عالم عقول یا عالم مفارقات تامّ یا عالم ارواح یا عالم جبروت یا ملكوت اعلی و ... :این عالم از مادّه و آثار مادّه مثل حركت، زمان، مكان، كیفیت، كمّیت و... منزه است؛ و از حیث وجودی قویترین مرتبه ی عالم است؛ و تقدّم وجودی بر تمام عوالم خلقت دارد. البته باید توجّه داشت كه مراد از این تقدّم وجودی، تقدّم زمانی و مكانی نیست، چون در عالم عقل، زمان و مكان معنی ندارد؛ لذا پرسش از« كی و كجا بودن » در مورد این عالم نیز بی معنی است. این عالم بر تمام عوالم خلقت احاطه ی وجودی داشته و علّت آنهاست. امّا این احاطه مثل احاطه ی یك شیء مادّی بر شیء مادّی دیگر نیست؛ بلكه مثل احاطه ی عقل است بر ذهن. این عالم را از این جهت كه شباهتی با عقل انسان دارد و موجودات آن ( ملائك عظام ) همگی از سنخ عقلند، عالم عقل یا عقول می نامند.

2ـ عالم مثال یا عالم برزخ یا عالم مفارقات غیر تامّ یا عالم ملكوت سفلی یا عالم خیال منفصل یا... :این عالم نیز از مادّه و برخی آثار مادّه مثل حركت و زمان و مكان و انفعال منزّه است؛ ولی برخی از آثار مادّه مثل كیفیّت و كمیّت در آن وجود دارد؛ لذا برخلاف عالم عقل، موجودات آن دارای شكل و رنگ واندازه و امثال این مقولاتند. این عالم از حیث وجودی ضعیفتر از عالم عقل (جبروت) و معلول آن است ولی از عالم مادّه قویتر بوده بر آن احاطه ی وجودی داشته و علّت آن است. موجودات این عالم از نظر غیر مادّی و لا مكان و لازمان بودن شبیه موجوداتی هستند كه انسان در خواب می بیند یا در ذهن و خیال خود تصوّر می كند. لذا این عالم را از آن جهت كه شباهتی با قوّه ی خیال و ذهن انسان دارد، عالم خیال منفصل نیز می نامند؛ و از آن جهت كه از نظر شدّت و رتبه ی وجودی بین عالم عقل و عالم مادّه واقع شده است عالم برزخ می گویند. در مورد این عالم نیز پرسش از« كی و كجا بودن » بی معنی است؛ چون منزّه از زمان و مكان می باشد. این عالم به اعتبار سیر نزولی موجودات مادّی، در روند پیدایش و سیرصعودی آنها در بازگشت به مبداء خویش، به دو قسم برزخ نزولی و برزخ صعودی یا مثال نزولی و مثال صعودی تقسیم می شود. لذا مراد از عالم برزخ در زبان دین و متشرّعه همان برزخ صعودی است كه آدمی و دیگر موجودات بعد از مرگ وارد آن شده و با بدن مثالی و غیر مادّی در آن به سر می برند. لازم به ذكر است كه در این عالم، بر خلاف دنیا، همه چیز دارای حیاتی آشكار است. احاطه ی این عالم بر عالم مادّه نظیر احاطه ی ذهن است بر موجودات ذهنی؛ كه از سنخ احاطه ی مادّی نیست. چون ذهن مانند ظرفی خالی نمی باشد؛ بلكه حقیقتی است مجرّد.

3ـ عالم مادّه یا عالم ناسوت یا عالم طبیعت یا عالم مركّبات و ... : این عالم همان عالمی است كه ما هم اكنون در آن زیست می كنیم. بارزترین مشخّصه ی این عالم، زمان و حركت است؛ و حركت یعنی خروج تدریجی جسم از حالت بالقوّه برای رسیدن به حالت بالفعل؛ و زمان عبارت است از مقدار حركت. این عالم از حیث وجودی دارای ضعفترین مرتبه است؛ و زمان و مكان از خصوصیّات ذاتی(جوهری) آن است؛ لذا فرض موجود مادّی بدون زمان بی معنی است. موجودات این عالم برخلاف موجودات دو عالم قبلی دائماً درحال تغییر و به فعلیّت رسیدن و استكمالند و مقصد نهایی موجودات این عالم، عالم مثال(ملكوت سفلی) و عالم عقل(جبروت و ملكوت اعلی) است؛ یعنی موجودات این عالم در اثر حركت جوهری به سوی مجرّد شدن می روند و در واقع مرگ موجودات مادّی همان لحظه رسیدن آنها به تجرّد برزخی است.

از آنچه پیشتر گفته شد معلوم می شود كه رابطه این عوالم سه گانه با همدیگر رابطه ی طولی است؛ یعنی عالم مثال باطن و حقیقت عالم مادّه و عالم عقل باطن و حقیقت عالم مثال است؛ و نسبت باطن به ظاهر مثل نسبت معنی به كلمه است. معنی نه در داخل كلمه است و نه در خارج آن؛ چون خارج و داخل از مشخّصات امور مادّی است و معنی، امر مادّی نیست . عالم مثال و عقل نیز نه داخل در عالم مادّه اند و نه خارج از آن، بلكه باطن و باطن باطن آن هستند. منظور از رابطه ی طولی بین عوالم نیز همین است ؛ لذا نباید رابطه ی طولی را مانند پله های یك نردبان یا كراتی تو در تو در نظر گرفت. برای فهم درست این رابطه، بهتر است انسان عوالم وجودی خویش را درست بشناسد. قوّه خیال و عقل انسان، نه داخل بدن مادّی هستند نه خارج از آن، بلكه باطن آنند. لذا خیال آدمی از سنخ مثال و ملكوت سفلی و عقل انسان از سنخ عالم عقول و جبروت و ملكوت اعلی است. و این دو ، یعنی خیال و عقل از شئون روح انسان هستند؛ لذا روح نیز نه داخل بدن است نه خارج از آن؛ بلكه در طول و باطن آن است. از این رو امیر المومنین (ع) فرمودند : «الروح فی الجسد كالمعنی فی اللفظ . ـــ روح در جسد مانند معناست در لفظ. » (مستدرك سفینة البحار، شیخ علی النمازی ، ج4 ، ص 217 )

حكما با اقتباس از آیات قرآن كریم ــ كه به برخی از آنها در سطور زیر اشاره می شود ــ عالم عقول و عالم مثال را عالم امر و عالم مادّه را عالم خلق نیز می گویند :« أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمینَ» (الأعراف : 54)

« یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ فی‏ یَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ » (السجدة : 5)

« وَ یَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَ ما أُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلیلاً. » (الإسراء : 85)

« وَ ما أَمْرُنا إِلاَّ واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ.» (القمر : 50)

« إِنَّا كُلَّ شَیْ‏ءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ وَ ما أَمْرُنا إِلاَّ واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ » (القمر: 49 و 50)

در عرفان نظری افزون بر سه عالم كلّی پیش گفته، مرتبه ی بالاتری از وجود نیز مطرح است كه عرفا از آن تعبیر به عالم لاهوت، عالم اسماء و صفات الهی، عالم ربوبی، نظام ربوبی ، و ... می كنند. لكن تعبیر عالم در مورد این مرتبه از وجود، به تصریح خود اهل عرفان، با نوعی تسامح است. به نظر اهل عرفان، مراد از عالم امر در آیات الهی این عالم است نه عالم عقول و عالم مثال. لذا از دید عرفا همه ی عوالم سه گانه عالم خلقند. همچنین در منظر متوسّط نسبت، عالم لاهوت به سه عالم دیگر نیز طولی است؛ یعنی عالم لاهوت حقیقت و باطن سه عالم دیگر است؛ امّا در نگاه عمیق و ژرف، عالم لاهوت نه در طول سه عالم دیگر است نه در عرض آنها؛ بلكه نسبت او به تك تك موجودات یكسان است. در تمثیلی نسبت لاهوت به موجودات عقلی و مثالی و مادّی را تشبیه نموده اند به نسبت آب به موج و قطره و دریا و حباب و آبشار و برف و یخ و باران و... ؛ یعنی همانگونه كه هركدام این امور غیر از همدیگر و غیر از آب هستند ولی چیزی جز آب هم نیستند؛ و به تعبیر درست این امور گوناگون آب نیستند بلكه ظهورات آب هستند كه نسبت آب به همه‌ی آنها یكسان است. حقیقت لاهوتی نیز در همه چیز و همه كس حاضر و نسبتش به همه چیز یكسان و از داشتن رتبه منزّه است. لذا گفته می شود اسماء الله اركان هستی را پر كرده اند و همه چیز ظهور اسماء الهی است. در مثال دیگری رابطه ی لاهوت و اسماء الهی را نسبت به عالم هستی تشبیه نموده اند به اراده‌ی انسان نسبت به صورت خیالی او. انسان به محض اینكه اراده نماید می تواند دهها موجود خیالی را در ذهن خود به یك اراده پدیدار نماید. وقتی انسان چنین آفرینشی می كند در حقیقت این خود اراده ی واحد است كه به صورت دهها موجود نمودار می شود؛ لذا به محض اینكه شخص اراده ی خود را از آن موجودات خیالی منصرف نماید همگی فانی می شوند. این صور خیالی با اینكه ظهور اراده ی آدمی هستند ولی اراده نیستند برای مثال اگر انسان سیب و پرتقالی را در ذهن خود ظاهر نمود، آنها سیب و پرتقال خواهند بود نه اراده؛ ولی در عین حال چیزی جز ظهور اراده هم نیستند. همچنین این امور ذهنی اگرچه زیادند ولی كثرت آنها باعث كثرت اراده نمی شود. همچنین این صور داخل در اراده یا جزئی از اراده نیستند كما اینكه اراده هم نه داخل در آنهاست نه جزء آنها. نسبت اسماء خدا به موجودات نیز چنین است. لذا امیرمومنان (ع) فرمودند: « ٍ هُوَ فِی الْأَشْیَاءِ عَلَى غَیْرِ مُمَازَجَةٍ خَارِجٌ مِنْهَا عَلَى غَیْرِ مُبَایَنَةٍ فَوْقَ كُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ لَا یُقَالُ شَیْ‏ءٌ فَوْقَهُ وَ أَمَامَ كُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ لَا یُقَالُ لَهُ أَمَامٌ دَاخِلٌ فِی الْأَشْیَاءِ لَا كَشَیْ‏ءٍ فِی شَیْ‏ءٍ دَاخِلٍ خَارِجٌ عَنِ الْأَشْیَاءِ لَا كَشَیْ‏ءٍ مِنْ شَیْ‏ءٍ خَارِج‏. ــــــــ او در اشیاء است بدون ممزوج و مخلوط شدن با آنها ، از اشیاء بیرون است نه به صورت جدا بودن از آنها، بر فراز تمام موجودات است و گفته نمی شود چیزى بر فراز او است. پیش همه‏ى موجودات است ولى به او پیش گفته نمی شود. داخل در همه‏ى موجودات است ولى نه مانند چیزى كه در چیز دیگر داخل شود، از همه چیز بیرون است ولى نه مانند خارج بودن چیزى از چیزی.» ( إرشاد القلوب إلى الصواب، ج‏2، ص 375 )

در ساحت لاهوت و بین خود اسماء و صفات خدا نیز نوعی رابطه ی ظهور و بطون و نوعی ترتیب برقرار است، لكن نه از آن سنخ كه بین عوالم سه گانه است و باطن همه ی اسماء الهی ، اسم الواحد ، و باطن الواحد ، الاحد است ، كه اوّلین تجلّی اسمی كنه ذات باری تعالی بوده و سقف معرفت انسانی است ؛ لذا معرفت انسان كامل فراتر از آن راه ندارد.

خلاصه بحث:

پس عوالم خلقت در طول یكدیگرند امّا به آن معنا كه گفته شد. لذا این رابطه ی طولی را نباید به شكل مادّی و مكانی و زمانی در نظر گرفت؛ بلكه ارتباط آنها همچون رابطه ی روح ، عقل ، ذهن و موجودات ذهنی است.

 

2ـ با توجّه به مقدّمه ی فوق الذكر عرض می شود:

كعبه ی زمینى و جسمانى، در حقیقت ظهور كعبه ی ملائك و آن نیز ظهور عرش و عرش نیز ظهور حقیقت توحید می باشد. خداوند متعال می فرماید: « وَ إِنْ مِنْ شَی‏ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ــــ و هیچ چیزی نیست مگر اینكه خزائن (حقایق) آن نزد ماست و ما آن را نازل نمی كنیم مگر به اندازه ی معلوم و معیّن.» (الحجر:21) همچنین فرمود: « وَ كَذلِكَ نُری إِبْراهیمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیكُونَ مِنَ الْمُوقِنینَ ــــــ و این چنین ، ملكوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم ؛تا از اهل یقین گردد.» (الأنعام:75) و فرمود: « أَ وَ لَمْ ینْظُرُوا فی‏ مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْض ... ــــ آیا به ملكوت آسمانها و زمین نظر نمی كنید؟ ... » ‏(الأعراف:185) و باز فرمود: « قُلْ مَنْ بِیدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَی‏ءٍ ــــ بگو كیست كه ملكوت هر چیزی به دست اوست؟» (المؤمنون:88)

از این آیات بر می آید كه دنیا و آسمان و زمین آن ، باطن و حقیقتی ملكوتی نیز دارند؛ و این زمین و آسمان، تنزّل یافته ی همان حقایق ملكوتی می باشند. همینطور موجودات روی زمین نیز باطن و ملكوتی دارند؛ لذا فرمود: « وَ أَنْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاس ــــ و آهن را نازل كردیم كه در آن نیروى شدید و منافعى براى مردم است‏ » (الحدید:25) همچنین فرمود: « یا بَنی‏ آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَیكُمْ لِباساً یواری سَوْآتِكُمْ وَ ریشاً وَ لِباسُ التَّقْوى‏ ذلِكَ خَیر ــــ اى فرزندان آدم! لباسى براى شما نازل نمودیم كه اندام شما را مى‏پوشاند و مایه ی زینت شماست؛ امّا لباس پرهیزگارى بهتر است. » (الأعراف:26). همچنین در آیات و روایات تصریح شده كه در روز قیامت، مكانها به اعمالی كه در آنها انجام شده شهادت خواهند داد و در آن روز زنده و عالمند.

امكنه و ازمنه ی مقدّسه نیز طبق همین قاعده، حقیقتی ملكوتی دارند. برای مثال كعبه حقیقتی مجرّد و غیر مادّی به نام ضرّاح یا بیت المعمور دارد كه كعبه ی ملائك می باشد و در هر آسمانی از آسمانهای ملكوت نمودی دارد. خود آن بیت المعمور نیز تنزّل یافته ی عرش خداست؛ و عرش خدا ـ كه از سنخ علم بوده و منزّه از شكل و رنگ و اندازه است ـ ظهور چهار وصف اتمّ خداوندی است كه عبارتند از: « سبحان الله و الحمد لله و لا اله الّا الله و الله اكبر»؛ و عرش خدا را ظهوری است كه آن را وجه الله گویند كه كلّ هستی را پر نموده است؛ لذا خداوند متعال فرمود: « وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَینَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَلیمٌ ــــ مشرق و مغرب، از آنِ خداست؛ و به هر سو رو كنید، وجه الله آنجاست. همانا خدا گستراننده‌ی علیم است.» (البقرة:115)

« عَنِ الصَّادِقِ ع أَنَّهُ سُئِلَ لِمَ سُمِّی الْكَعْبَةُ كَعْبَةً قَالَ لِأَنَّهَا مُرَبَّعَةٌ فَقِیلَ لَهُ وَ لِمَ صَارَتْ مُرَبَّعَةً قَالَ لِأَنَّهَا بِحِذَاءِ بَیتِ الْمَعْمُورِ وَ هُوَ مُرَبَّعٌ فَقِیلَ لَهُ وَ لِمَ صَارَ الْبَیتُ الْمَعْمُورُ مُرَبَّعاً قَالَ لِأَنَّهُ بِحِذَاءِ الْعَرْشِ وَ هُوَ مُرَبَّعٌ فَقِیلَ لَهُ وَ لِمَ صَارَ الْعَرْشُ مُرَبَّعاً قَالَ لِأَنَّ الْكَلِمَاتِ الَّتِی بُنِی عَلَیهَا الْإِسْلَامُ أَرْبَعٌ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ ـــــ از امام صادق علیه السّلام پرسیدند : چرا كعبه ، كعبه نامیده شد ؟ فرمودند: چون چهار گوش یا چهارضلعی است. گفته شد چرا چهار گوش شده؟ فرمودند: چون بر راستای بیت المعمور است كه چهار گوش است. گفته شد: چرا بیت المعمور چهار گوش است؟ فرمودند: چون بر راستای عرش است كه چهار گوش می باشد. گفته شد : چرا عرش چهار گوش شده؟ فرمودند: چون اساس اسلام بر چهار كلمه است ، سبحان، و الحمد للَّه، و لا إله إلّا اللَّه، و اللَّه أكبر. » (بحار الأنوار؛ ج‏55 ؛ص5 )

« وَ رُوِی عَنِ الصَّادِقِ ع أَنَّهُ قَالَ لَوْ أُلْقِی حَجَرٌ مِنَ الْعَرْشِ لَوَقَعَ عَلَى ظَهْرِ بَیتِ الْمَعْمُورِ وَ لَوْ أُلْقِی مِنَ الْبَیتِ الْمَعْمُورِ لَسَقَطَ عَلَى ظَهْرِ الْبَیتِ الْحَرَام ... ــــــ امام صادق (ع) فرمودند: اگر سنگی از عرش فرو افتد در پشت بام بیت المعمور قرار می گیرد؛ و اگر از بیت المعمور فرو افتد در پشت بام كعبه قرار می گیرد . ...»؛ یعنی اگر چیزی بر پشت بام كعبه باشد، ملكوت آن شیء نیز بر پشت بام بیت المعمور خواهد بود؛ و جبروت آن شیء بر فراز عرش ملائك خواهد بود. بر همین اساس باید دانست كه حجر الاسود از ركن یمین عرش فرود آمده و بر ركن یمین كعبه قرار گرفته است.

از این روایات شریفه و دیگر روایات به ضمیمه برخی آموزه های برهانی فلسفه ی اسلامی می توان استنباط نمود كه بیت المعمور، حقیقت، باطن و صورت ملكوتی كعبه است؛ و عرش، حقیقت و باطن بیت المعمور می باشد؛ و حقیقت اذكار اربعه (سبحان، و الحمد للَّه، و لا إله إلّا اللَّه، و اللَّه أكبر )، باطن عرش الهی است؛ و اسلام و توحید ناب، ظهور تفصیلی این چهار ذكر می باشد. پس حقیقت توحید است كه در مرتبه ی پایین تری به صورت عرش تجلّی نموده؛ و عرش نیز در آسمان چهارم به صورت بیت المعمور ظهور كرده؛ و بیت المعمور كعبه ی ملائك می باشد. كعبه ی زمینی نیز ظهور مادّی بیت المعمور است. پس رو كردن به كعبه در هنگام نماز و در سایر امور، در حقیقت رو نمودن به توحید می باشد. ما روی ظاهر خویش را به سمت كعبه می كنیم تا صورت مثالی ما با بیت المعور همسو گردد؛ و قلب ما با عرش پیوند بخورد و روح ما با اسماء الهی ملاقات نماید. هنگام استلام حجرالاسود نیز دست ظاهر ما با صورت مادّی حجرالاسود تماسّ می یابد؛ دست ملكوتی ما با حقیقت حجرالاسود در بیت المعمور تماسّ می گیرد؛ و دست جبروتی ما به عرش می رسد؛ و دست روح ما در عالم لاهوت با اسماء الله بیعت می كند.

بر این مبنا، هر مكانی و هر لحظه از زمان و هر روز و هر ماهی حقیقتی در ملكوت دارد كه قوام صورت مادّی این امور به آن حقیقت ملكوتی است. حقیقت این امور در هر مرتبه از وجود یكی است؛ امّا ظهور دنیایی آنها دارای كثرت می باشد. برای مثال، شب قدر در دنیا به تعداد سالهایی است كه بر جهان گذشته است؛ بلكه در هر سال به تعداد افقها شب قدر اعتبار می شود. ولی صورت ملكوتی شب قدر یك حقیقت مجرّده بیش نیست و در روایتی از امام صادق (ع) آمده است كه لیلة القدر حضرت فاطمه زهرا ـ سلام الله علیها ـ می باشد كه یازده قرآن ناطق از وجود نوری او صادر گشته است. یعنی وجود نوری آن حضرت ، حقیقت ملكوتی و جبروتی لیلة القدر می باشد. همچنین هر مكان و روزی و بلكه هر لحظه ای فرشته ای دارد كه حكم آن مكان و روز و ساعت را ندا می كند. و آن فرشته در حقیقت، صورت ملكوتی این امور می باشد و آن احكام كه آن ملك ندا می زند، ویژگی ذاتی خود است.

خلاصه ی سخن اینكه:

مكانها و زمانها حقایقی مجرّد دارند كه هر كدام خواصّ تكوینی و حكم خاصّ خود را دارند. و این امكنه و ازمنه ی فراوان دنیوی، ظهورات و تنزّلات گوناگون آن حقیقت می باشند. احكام شرعی این امور دنیوی نیز در حقیقت تنزّل یافته ی همان خواصّ تكوینی حقایق ملكوتی آنها می باشند. این احكام تشریعی همگی اعتباری و قراردادهای الهی هستند، امّا اعتبارهایی كه پشتوانه ی تكوینی دارند؛ لذا از طریق همین اعتبارات می توان به اصل آنها رجوع كرد. همانگونه كه قرآن كریم، در حقیقت علم خداست كه ابتدا به عالم جبروت و از آنجا به عالم ملكوت تنزّل می یابد و از عالم ملكوت بر قلب رسول خدا و به ذهن شریف آن جناب نازل گشته به زبان مباركش جاری می شود و در قالب كلمات اعتباری ظهور می یابد. لذا می توان از طریق همین كلمات به حقیقت ملكوتی و جبروتی و الهی قرآن كریم راه یافت. همچنین حقیقت قرآن وقتی در قالب كلمات اعتباری تنزّل می یابد، قداست آن حقیقت نیز به صورت حكم اعتباری قداست كلمات قرآن تنزّل می یابد. لذا نمی توان بدون طهارت شرعی ـ كه اعتباری است ـ به كلمات قرآن دست زد؛ كما اینكه بدون طهارت فكری نمی توان به معارف قرآن نائل شد؛ و بدون طهارت قبلی نمی توان از هدایت آن برخوردار گشت « ذلِكَ الْكِتابُ لا رَیبَ فیهِ هُدىً لِلْمُتَّقین » ؛ و بدون طهارت ملكوتی نمی توان ملكوت قرآن را لمس نمود و ... . لذا این طهارات نیز مراتب طولی طهارت شرعی می باشند؛ كه مرتبه ی پایین آن اعتباری و باقی مراتب همگی تكوینی هستند.

كعبه ی مادّی نیز بر همین مبنا، ظهور جسمانی كعبه ی ملائك است كه بیت المعمور نام دارد؛ و آن نیز ظهور عرش است؛ و عرش نیز ظهور توحید اسماء می باشد و توحید اسماء نیز ظهور توحید ذات است. لذا توجّه بدن انسان به كعبه، اگر با شرائطش باشد، مستلزم آن است كه ملكوت انسان نیز توجّه كند به ملكوت كعبه كه بیت المعمور باشد؛ و قلب انسان نیز باید توجّه نماید به عرش؛ لذا فرمودند: « أَنَّ قَلْبَ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَن‏ ــ همانا قلب مومن عرش خدای رحمان است » (بحار الأنوار ، ج‏55 ،ص39 )؛ یعنی قلب مومنِ حقیقی، باید با عرش خدا متّحد گردد؛ و تا كسی چنین نشده، حقیقتاً مومن نیست. امام صادق (ع) فرمودند: « الْقَلْبُ حَرَمُ اللَّهِ فَلَا تُسْكِنْ حَرَمَ اللَّهِ غَیرَ اللَّه‏ ـــ قلب، حرم خداست؛ پس در حرم خدا غیر خدا را ساكن نكن! » (بحار الأنوار ، ج‏67 ،ص25 ). بالاتر از قلب، سرّ آدمی است كه باید توجّه به عالم اسماء الله نماید و اسماء خدا را قبله ی خویش قرار دهد؛ و فراتر از آن، مقام وحدت ذات آدمی است كه در فارسی از آن تعبیر می شود به « من »؛ و قبله ی این مرتبه از وجود انسان، نیست مگر مقام احدیّت ذات خداوندی.

3ـ امّا گردش و چرخش زمین اثری در ملكوت آن و ملكوت موجودات آن ندارد؛ همانگونه كه اگر كلمه ی روی كاغذ را بچرخانی معنی آن در ذهن نخواهد چرخید و در عین حال ارتباطش را با كلمه از دست نخواهد داد. نیز اگر موجودات ذهنی را به گردش درآوریم، قوّه ی خیال ما یا اراده ی ما كه حقیقت آن صور می باشند نخواهند گردید. ما اراده می كنیم و سیبی در ذهنمان ظاهر می گردد. این سیب اراده نیست بلكه سیب است؛ امّا جز اراده هم نیست؛ لذا به محض اینكه اراده ی خود را از آن منصرف نماییم، آن سیب، ظهور خود را از دست خواهد داد. لذا سیب ذهنی اراده نیست بلكه ظهور اراده است در مرتبه ی پایین تر كه همان ذهن باشد. حال اگر ما سیب ذهنی خود را بچرخانیم اراده ی ما نخواهد چرخید؛ بلكه اراده ی ماست كه اراده ی چرخش سیب می كند و در نتیجه سیب ذهنی می چرخد. لذا با چرخش زمین، ملكوت زمین نخواهد چرخید بلكه ملكوت زمین است كه اراده می كند تا زمین مادّی بچرخد. لذا زمین به واسطه ی ملكوت خویش موجودی است زنده و مختار. بر همین اساس است كه خداوند متعال فرمود: « ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ وَ هِیَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعین‏ ــــ سپس به آفرینش آسمان پرداخت، در حالى كه به صورت دود بود؛ به آن (آسمان) و به زمین فرمود: « بیایید خواه از روى میل و رغبت و خواه از روی اكراه و بی میلی!» آنها گفتند:« ما از روى طاعت و رغبت مى‏آییم»»(فصلت:11)؛ فعل اختیاری بر دو گونه است: یا از روی میل و رغبت است یا با بی میلی و از روی اكراه است. لذا خداوند متعال فرمود: با اختیار خود بیایید، حال یا با میل یا بی میل! و آنها گفتند: با میل و رغبت می آییم.

جناب مولوی نیز فرمود:

«گر تو را از غیب چشمی باز شد ـ با تو ذرّات جهان همراز شد ـ نطق آب و نطق خاك و نطق گِل ـ هست محسوس حواسّ اهل دل ـ جمله ذرّات عالم در نهان ـ با تو می گویند روزان و شبان ــ ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم ــ با شما نامحرمان ما خامُشیم ـ چون شما سوی جمادی می روید ـ محرم جان جمادان كی شوید؟ ـ فاش تسبیح جمادات آیدت ـ وسوسه تـأویلها بزْدایدت ـ چون ندارد جان تو قندیلها ـ بهر بینش كرده ای تأویلها » (مثنوی معنوی)

آخر سخن همین است كه جناب مولوی فرموده اند. چون عدّه ای آگاهی به حقیقت كعبه و حجرالاسود ندارند، خیال می كنند كه آنها نمادهایی صرف هستند. امّا در منظر چشم اولیای خدا، حضرت كعبه، قلب عالم مادّه، و حجرالاسود، سواد آن قلب است.

حرمت كعبه چنان است كه امام حسین(ع) وقتی از آنجا به سوی كربلا رهسپار شدند، عبدالله بن زبیر گفت: در همین حرم امن بمانید تا از گزند دشمنان در امان باشید. حضرتش فرمودند:« از جدّم شنیدم كه كبشی (رئیس قبیله ای) در كنار كعبه كشته خواهد شد؛ و با خون او حریم حرم شكسته خواهد شد؛ و من نمی خواهم آن خون، خون من باشد. »

نوشته شده در تاریخ شنبه 11 تیر 1390    | توسط: عبدالاحد محبّ علی    |    | نظرات()