پرسش:

در برخی شبکه های مسیحی، جواز تعدّد زوجات و جواز متعه (ازدواج موقّت) جواز زنا معرّفی می شود؛ و ادّعا می کنند که پیغمبر اسلام، به خاطر داشتن چندین همسر، زناکار بوده است. نیز ادّعا می کنند که آن حضرت، اعمال زشتی انجام می داده است؛ چه پاسخی در برابر این تبلیغات مسموم بدهیم.

پاسخ:

ـ تعدّد زوجات در میان انبیای بنی اسرائیل

 شكّ نیست كه مسیحیان، حضرت یعقوب(ع) را پیغمبر خدا و جدّ بنی اسرائیل می دانند. بلکه اساساً اسرائیل لقب آن حضرت است. لذا فرزندانش را بنی اسرائیل گویند.
و نیز شكّ نیست كه او حدّ اقلّ دو همسر داشته است؛ که یوسف(ع) و بنیامین از یک همسرش بودند و سایر فرزندان از همسر یا همسران دیگرش. اگر تعدّد زوجات زناست، پس معاذ الله، حضرت یعقوب زنا نموده است؟! اینها با این قول در حقیقت تمام بنی اسرائیل و تمام انبیای بعد از حضرت یعقوب(ع) را هم زنا زاده دانسته اند.

حضرت ابراهیم(ع) نیز یقیناً دو همسر داشته است؛ یکی ساره(س) که مادر حضرت اسحاق و مادر بزرگ حضرت یعقوب(ع) است؛ و دیگری هاجر(س) که مادر حضرت اسماعیل(ع) و از جدّات رسول الله(ص) می باشد. پس حضرت ابراهیم(ع) هم جدّ بزرگ بنی اسرائیل است هم جدّ بزرگ بنی اسماعیل. حال آیا این مسیحیان احمق که چنین اراجیفی را بافته اند، قبول می کنند که معاذ الله حضرت ابراهیم(ع) زنا کرده است؟!

همچنین طبق بیان کتاب مقدّس مسیحیان، حضرت سلیمان(ع) هفتصد زن رسمی و سیصد زن متعه داشته است. در این باره عین متن کتاب مقدّس را در ادامه خواهیم آورد. البته می دانیم و شما هم می دانید که اینها اراجیف ساخته ی دست بنی اسرائیل است و واقعیّت ندارد.

اینها چنان کینه ورزانه وارد میدان نقد شده اند که ندانسته حتّی ریشه های خود را هم زده اند؛ و انبیای بزرگی چون ابراهیم(ع) و یعقوب(ع) را هم ندانسته متّهم نموده اند به زنا.

البته اینها دانسته از این کارها می کنند، ندانسته اش که جای خود دارد.

 

ـ تهمتهای زشت به انبیاء در کتاب مقدّس مسیحیان و یهودیان

در کتاب مقدّس مسیحیان، که مرکّب است از عهد عتیق و عهد جدید، با صراحت تمام به انبیای الهی نسبت زنا داده شده و بلکه بدتر از آن، زنا با محارم و تقدیم همسر به دیگری و بت پرستی هم به آن بزرگواران نسبت داده شده است. به پاره ای از این افتضاحات توجّه فرمایید!

طبق بیان کتاب مقدس، ابراهیم(ع) از ترس جانش، زن خود ساره را به حاکم مصر پیشکش می‌کند، به طوری که بعداً، حتی حاکم مزبور هم، ابراهیم(ع) را برای این کار، ملامت می‌کند. (پیدایش ۱۲ : ۱۰-۲۰).

بر اساس کتاب مقدس مسیحیان، حضرت لوط(ع) شراب نوشیده، سپس در حال مستی با دخترانش زنا می کند. دختران نیز از این زنا حامله شده و هر کدام پسری به دنیا می آوردند که نسب بعضی از أنبیا به آنان می‌رسد؛ مانند داوود، سلیمان و عیسی علیهم‌السلام (پیدایش ۱۹ : ۳0-۳۸)؛ حال آن که به حکم خود کتاب مقدس، افراد حاصل از زنا داخل جماعت خداوند نشوند حتی تا پشت دهم(تثنیه ۲۳ : ۲).

کتاب مقدس مسیحیان در قصهٔ داود(ع) می‌گوید: داوود علیه‌السلام با زن اوریا زنا کرد. آن زن حامله شد. حضرت داوود نیز شوهر آن زن را به کام مرگ فرستاد و .. سلیمان علیه‌السلام از این زن متولد شد. (سموئیل دوم ۱۱: ۲-۲۷ و ۱۲: ۹-۱۲).

طبق کتاب مقدس مسیحیان، حضرت هارون(ع) گوساله می‌سازد و خود با بنی اسرائیل گوساله‌پرست می‌شوند. (خروج ۳۲ : ۱-۹).

کتاب مقدس مسیحیان درباره ی حضرت سلیمان(ع) می‌گوید: زنان سلیمان، در آخر عمر او، دلش را از خدا برگرداندند و او بت‌پرست گردید. لذا خشم خداوند بر سلیمان بر افروخته شد و آنچه را خداوند به او امر فرموده بود، به جا نیاورد. (اول پادشاهان ۱۱ : ۱-۱۳).

در کتاب مقدس مسیحیان ، سلیمان(ع) به شدت شیفته و فریفته ی زن، طلا و سایر امور دنیایی می‌شود. (اول پادشاهان ۱۰ : ۱۵-۲۹ و ۱۱ : ۱-۳).

در کتاب مقدس مسیحیان ، سلیمان(ع) از زنان تأثیر می‌پذیرد و حتی در این راه ایمانش را از دست می‌دهد. (اول پادشاهان ۱۱ : ۲-۵).

در کتاب مقدس مسیحیان آمده: نوح(ع) شراب نوشیده و از شدت مستی عریان شد و پسرانش ردایی را روی او افکندند، تا برهنگی پدر نمایان نباشد. (پیدایش ۹ : ۲۰-۲۵).

در کتاب مقدس مسیحیان آمده: أیوب(ع) پیوسته نفرین، گله و شکایت می‌کند و فردی بی‌صبر و ناشکیبا است. (أیوب۳ : ۱-۲۶).

البته اینها تنها افتضاحات کتاب مقدّس مسیحیان نیست. بلکه در این کتابها، انبیاء هر کار زشتی که به نظرتان بیاید می کنند؛ کارهایی که اگر یک عوام مسلمان انجام دهد در نظر ما به شدّت قبیح جلوه می کند. در ادامه مطالب فوق را به همراه مطالبی دیگر عیناً از متن کتاب مقدّس مسیحیان می آوریم.

 

اتّهام شرب خمر و زنا به حضرت لوط(ع)

30 و لوط از صوغر برآمد و با دو دختر خود در کوه ساکن شد زیرا ترسید که در صوغر بماند. پس با دو دختر خود در مغاره سکنی گرفت. 31 و دختر بزرگ به کوچک گفت: “پدر ما پیر شده و مردی بر روی زمین نیست که بر حسب عادت کل جهان به ما درآید. 32 بیا تا پدر خود را شراب بنوشانیم و با او همبستر شویم تا نسلی از پدر خود نگاه داریم.” 33 پس در همان شب پدر خود را شراب نوشانیدند و دختر بزرگ آمده با پدر خویش همخواب شد و او از خوابیدن و برخاستن وی آگاه نشد. 34 و واقع شد که روز دیگر بزرگ به کوچک گفت: “اینک دوش با پدرم همخواب شدم امشب نیز او را شراب بنوشانیم و تو بیا و با وی همخواب شو تا نسلی از پدر خود نگاه داریم.” 35 آن شب نیز پدر خود را شراب نوشانیدند و دختر کوچک همخواب وی شد و او از خوابیدن و برخاستن وی آگاه نشد. 36 پس هر دو دختر لوط از پدر خود حامله شدند. 37 و آن بزرگ پسری زاییده او را موآب نام نهاد و او تا امروز پدر موآبیان است. 38 و کوچک نیز پسری بزاد و او را بن عمی نام نهاد. وی تا بحال پدر بنی عمون است (تورات، سفر پیدایش: فصل 19 / آیه 30ـ 38)

لوط مطرح در این داستان مزخرف، چنان خنگ است که به او شراب می نوشانند، آن هم در حدّ زیاد و او متوجّه نمی شود. آخر کدام عاقلی چنین مزخرفی را باور می کند؟ مگر می شود که کسی شراب بخورد و از مزّه و بوی آن متوجّه نشود که چه می خورد؟ آن هم یک پیغمبر که متّصل به فرشتگان است. خدای این کتاب چقدر بی عرضه است که اجازه می دهد دو تا دختر هرزه به پیغمبر او شراب بخورانند.

 

تندی موسی(ع) با خدا
1کتاب مقدس حضرت موسی علیه السلام آن پیامبر بزرگ الهی را چنین معرفی می کند:
و قوم شکایت‌کنان در گوش یَهُوَه بد گفتند و یَهُوَه اینرا شنیده غضبش افروخته شد و آتش یَهُوَه در میان ایشان مشتعل شده در اطراف اردو بسوخت.
10 و موسی قوم را شنید که با اهل خانة خود هر یک به خیمة خویش میگریستند و خشم یَهُوَه به شدت افروخته شد و در نظر موسی نیز قبیح آمد. 11 و موسی به یَهُوَه گفت: “چرا به بندة خود بدی نمودی؟ و چرا در نظر تو التفات نیافتم که بار جمیع این قوم را بر من نهادی؟ 12 آیا من به تمامی این قوم حامله شده یا من ایشان را زاییده‌ام که به من میگویی ایشان را در آغوش خود بردار به زمینی که برای پدران ایشان قسم خوردی مثل لالا که طفل شیرخواره را برمیدارد؟ 13 گوشت از کجا پیدا کنم تا به همة این قوم بدهم؟ زیرا نزد من گریان شده می گویند ما را گوشت بده تا بخوریم. 14 من به تنهایی نمیتوانم تحمل تمامی این قوم را بنمایم زیرا بر من زیاد سنگین است. 15 و اگر با من چنین رفتار نمایی پس هرگاه در نظر تو التفات یافتم مرا کشته نابود ساز تا بدبختی خود را نبینم.”
(اعداد : 11 / 11 ـ 14)

 

سلیمان در کتاب مقدّس:

1 و سلیمان پادشاه سوای دختر فرعون زنان غریب بسیاری را از موآبیان و عمونیان و ادومیان و صیدونیان و حِتّیان دوست میداشت. 2 از امتهایی که یَهُوَه درباره ایشان بنی‌اسرائیل را فرموده بود که شما به ایشان در نیایید و ایشان به شما در نیایند مبادا دل شما را به پیروی خدایان خود مایل گردانند. و سلیمان با اینها به محبت ملصق شد. 3 و او را هفتصد زن بانو و سیصد متعه بود و زنانش دل او را برگردانیدند. 4 و در وقت پیری سلیمان واقع شد که زنانش دل او را به پیروی خدایان غریب مایل ساختند و دل او مثل دل پدرش داود با یَهُوَه‌خدایش کامل نبود. 5 پس سلیمان در عقب عشتور‌َت خدای صیدونیان و در عقب مِلکوم رِجسِ عمونیان رفت. 6 و سلیمان در نظر یَهُوَه شرارت ورزیده مثل پدر خود داود یَهُوَه را پیروی کامل ننمود. 7 آنگاه سلیمان در کوهی که روبروی اورشلیم است مکانی بلند به جهت کَموش که رِجسِ موآبیان است و به جهت مولَک رِجسِ بنی‌عمون بنا کرد. 8 و همچنین به جهت همة زنان غریب خود که برای خدایان خویش بخور می‌سوزانیدند و قربانیها می‌گذرانیدند عمل نمود.
(عهد عتیق کتاب اول پادشاهان : فصل 11 / آیه 1 - 8)

 

متّهم  نمودن یعقوب(ع) به خیانت و دروغ و ...

1 و چون اسحاق پیر شد و چشمانش از دیدن تار گشته بود پسر بزرگ خود عیسو را طلبیده به وی گفت: “ای پسر من!” گفت: “لبیک.” 2 گفت: “اینک پیر شده ام و وقت اجل خود را نمیدانم. 3 پس اکنون سلاح خود یعنی ترکش و کمان خویش را گرفته به صحرا برو و نخجیری برای من بگیر 4 و خورشی برای من چنانکه دوست میدارم ساخته نزد من حاضر کن تا بخورم و جانم قبل از مردنم تو را برکت دهد.” 5 و چون اسحاق به پسر خود عیسو سخن میگفت رفقه بشنید و عیسو به صحرا رفت تا نَخجیری صید کرده بیاورد. 6 آنگاه رفقه پسر خود یعقوب را خوانده گفت: “اینک پدر تو را شنیدم که برادرت عیسو را خطاب کرده میگفت: 7 “ برای من شکاری آورده خورشی بساز تا آن را بخورم و قبل از مردنم تو را در حضور یَهُوَه برکت دهم.” 8 پس ای پسر من الآن سخن مرا بشنو در آنچه من به تو امر میکنم 9 بسوی گله بشتاب و دو بزغالة خوب از بزها نزد من بیاور تا از آنها غذایی برای پدرت بطوری که دوست میدارد بسازم. 10 و آن را نزد پدرت ببر تا بخورد و تو را قبل از وفاتش برکت دهد.” 11 یعقوب به مادر خود رفقه گفت: “اینک برادرم عیسو مردی مویدار است و من مردی بی موی هستم 12 شاید که پدرم مرا لمس نماید و در نظرش مثل مسخره ای بشوم و لعنت به عوض برکت بر خود آورم.” 13 مادرش به وی گفت: “ای پسر من لعنت تو بر من باد! فقط سخن مرا بشنو و رفته آنرا برای من بگیر.” 14 پس رفت و گرفته نزد مادر خود آورد. و مادرش خورشی ساخت بطوری که پدرش دوست میداشت. 15 و رفقه جامه فاخر پسر بزرگ خود عیسو را که نزد او در خانه بود گرفته به پسر کهتر خود یعقوب پوشانید 16 و پوست بزغاله ها را بر دستها و نرمه گردن او بست. 17 و خورش و نانی که ساخته بود به دست پسر خود یعقوب سپرد.

18 پس نزد پدر خود آمده گفت: “ای پدر من!” گفت: “لبیک تو کیستی ای پسر من؟” 19 یعقوب به پدر خود گفت: “من نخستزاده تو عیسو هستم. آنچه به من فرمودی کردم الآن برخیز بنشین و از شکار من بخور تا جانت مرا برکت دهد.” 20 اسحاق به پسر خود گفت: “ای پسر من! چگونه بدین زودی یافتی؟” گفت: “یَهُوَه خدای تو به من رسانید.” 21 اسحاق به یعقوب گفت: “ای پسر من نزدیک بیا تا تو را لمس کنم که آیا تو پسر من عیسو هستی یا نه.” 22 پس یعقوب نزد پدر خود اسحاق آمد و او را لمس کرده گفت: “آواز آواز یعقوب است لیکن دستها دستهای عیسوست.” 23 و او را نشناخت زیرا که دستهایش مثل دستهای برادرش عیسو موی دار بود. پس او را برکت داد. 24 و گفت: “آیا تو همان پسر من عیسو هستی؟” گفت: “من هستم.” 25 پس گفت: “نزدیک بیاور تا از شکار پسر خود بخورم و جانم تو را برکت دهد.” پس نزد وی آورد و بخورد و شراب برایش آورد و نوشید. 26 و پدرش‌اسحاق به وی گفت: “ای پسر من نزدیک بیا و مرا ببوس.” 27 پس نزدیک آمده او را بوسید و رایحة لباس او را بوییده او را برکت داد و گفت: “همانا رایحه پسر من مانند رایحه صحرایی است که یَهُوَه آن را برکت داده باشد. 28 پس خدا تو را از شبنم آسمان و از فربهی زمین و از فراوانی غله و شیره عطا فرماید. 29 قومها تو را بندگی نمایند و طوایف تو را تعظیم کنند بر برادران خود آقا شوی و پسران مادرت تو را تعظیم نمایند. ملعون باد هر که تو را لعنت کند و هر که تو را مبارک خواند مبارک باد.”

30 و واقع شد چون اسحاق از برکت دادن به یعقوب فارغ شد به مجرد بیرون رفتنِ یعقوب از حضور پدر خود اسحاق که برادرش عیسو از شکار باز آمد. 31 و او نیز خورشی ساخت و نزد پدر خود آورده به پدر خود گفت: “پدر من برخیزد و از شکار پسر خود بخورد تا جانت مرا برکت دهد.” 32 پدرش اسحاق به وی گفت: “تو کیستی؟” گفت: “من پسر نخستین تو عیسو هستم.” 33 آنگاه لرزه ای شدید بر اسحاق مستولی شده گفت: “پس آن که بود که نخجیری صید کرده برایم آورد و قبل از آمدن تو از همه خوردم و او را برکت دادم و فی الواقع او مبارک خواهد بود؟” 34 عیسو چون سخنان پدر خود را شنید نعره ای عظیم و بینهایت تلخ برآورده به پدر خود گفت: “ای پدرم به من به من نیز برکت بده!” 35 گفت: “برادرت به حیله آمد و برکت تو را گرفت.” 36 گفت: “نام او را یعقوب بخوبی نهادند زیرا که دو مرتبه مرا از پا در آورد. اول نخستزادگی مرا گرفت و اکنون برکت مرا گرفته است.” پس گفت: “آیا برای من نیز برکتی نگاه نداشتی؟” 37 اسحاق در جواب عیسو گفت: “اینک او را بر تو آقا ساختم و همه برادرانش را غلامان او گردانیدم و غله و شیره را رزق او دادم. پس الآن ای پسر من برای تو چه کنم؟” 38 عیسو به پدر خود گفت: “ای پدر من آیا همین یک برکت را داشتی؟ به من به من نیز ای پدرم برکت بده!” و عیسو به آواز بلند بگریست. 39 پدرش اسحاق در جواب او گفت: “اینک مسکن تو (دور) از فربهی زمین و از شبنم آسمان از بالا خواهد بود. 40 و به شمشیرت خواهی زیست و برادر خود را بندگی خواهی کرد و واقع خواهد شد که چون سر باز زدی یوغ او را از گردن خود خواهی انداخت.”

(تورات، سفر پیدایش : فصل 27 / آیه 1 ـ 40)

 

شما را به خدا! عقل خود را به کار گیرید! کجای این داستان مسخره به سخن خدا شباهت دارد؟! کجای این موجودات مزخرف به انبیاء شباهت دارد؟ اسحاق این داستان، یک موجود نفهم و بی شهور است که حتّی از تشخیص دادن فرزندان خودش هم عاجز است. نبوّت این داستان هم نبوّت نیست؛ بلکه سلطنت است؛ که نه از طرف خدا بلکه با دعای اسحاق به یعقوب می رسد. یعقوب این داستان هم بیشتر شبیه یک افسر حقّه باز اسرائیلی است تا یک فرد عادی، کجا رسد که پیغمبر خدا هم باشد.

 

ابراهیم زنش را برای همبستر شدن به فرعون می دهد

چون نزدیک به ورود مصر شد به زن خود سارای گفت: “اینک میدانم که تو زن نیکو منظر هستی. 12 همانا چون اهل مصر تو را بینند گویند: “این زوجه اوست.“ پس مرا بکشند و تو را زنده نگاه دارند. 13 پس بگو که تو خواهر من هستی تا به خاطر تو برای من خیریت شود و جانم بسبب تو زنده ماند.” 14 و به مجرد ورود ابرام به مصر اهل مصر آن زن را دیدند که بسیار خوش منظر است. 15 و امرای فرعون او را دیدند و او را در حضور فرعون ستودند. پس وی را به خانه فرعون در آوردند. 16 و بخاطر وی(ساره) با ابرام احسان نمود و او صاحب میشها و گاوان و حماران و غلامان و کنیزان و ماده الاغان و شتران شد. 17 و یَهُوَه فرعون و اهل خانه او را به سبب سارای زوجه ابرام به بلایای سخت مبتلا ساخت. 18 و فرعون ابرام را خوانده گفت: “این چیست که به من کردی؟ چرا مرا خبر ندادی که او زوجه توست؟ 19 چرا گفتی: او خواهر من است که او را به زنی گرفتم؟ و الآن اینک زوجه تو. او را برداشته روانه شو!” 20 آنگاه فرعون در خصوص وی کسان خود را امر فرمود تا او را با زوجه اش و تمام مایملکش روانه نمودند.

(پیدایش 12:12-20)

 

شگفتا اینها پیغمبر ما را متّهم می کنند به دروغگویی از باب دروغ مصلحتی، حال آنکه مدرک معتبری ندارند؛ در حالی که در کتاب خودشان پیغمبری را به این صراحت دروغگو کرده اند.

در طول تاریخ بشریت رادمردانی از ادیان مختلف بوده اند که در دفاع از ناموس خود یا کشور غیرتمندانه کشته شده اند یا خسارت جانی و مالی بسیاری دیده اند و بر این جان باختن یا آسیب دیدن افتخار غرور آمیز داشته اند و حال آنکه اغلب، مردمی عادی بوده اند ولی ما می بینیم ابراهیم پدر و افتخار تمام انبیا بنی اسراییل برای حفظ جانش همسرش ساره که زنی زیبا روی بوده را به فرعونی از فراعنه ی مصر تقدیم می کند و در عوض گاو وگوسفند و غلام و کنیز هدیه می گیرد.

شما را به خدا! کدام احمقی چنین موجود کثیفی را به نبوّت قبول می کند؟ ابراهیم قرآن کجا و ابراهیم کتاب مقدّس مسیحیان کجا؟

 

هارون(ع) برای بنی اسرائیل گوساله طلایی ساخت

هارون بدیشان گفت: “گوشواره های طلا را که در گوش زنان و پسران و دختران شماست بیرون کرده نزد من بیاورید.” 3 پس تمامی قوم گوشواره های زرین را که در گوشهای ایشان بود بیرون کرده نزد هارون آوردند. 4 و آنها را از دست ایشان گرفته آنرا با قلم نقش کرد و از آن گوساله ریخته شده ساخت و ایشان گفتند: “ای اسرائیل این خدایان تو میباشند که تو را از زمین مصر بیرون آوردند.” 5 و چون هارون این را بدید مذبحی پیش آن بنا کرد و هارون ندا در داده گفت: “فردا عید یَهُوَه میباشد.” 6 و بامدادان برخاسته قربانیهای سوختنی گذرانیدند و هدایای سلامتی آوردند و قوم برای خوردن و نوشیدن نشستند و به جهت لعب برپا شدند....

21 و موسی به هارون گفت: “این قوم به تو چه کرده بودند که گناه عظیمی بر ایشان آوردی؟” 22 هارون گفت: “خشم آقایم افروخته نشود تو این قوم را می شناسی که مایل به بدی می باشند. 23 و به من گفتند برای ما خدایان بساز که پیش روی ما بخرامند زیرا که این مرد موسی که ما را از زمین مصر بیرون آورده است نمیدانیم او را چه شده. 24 بدیشان گفتم هر که را طلا باشد آنرا بیرون کند پس به من دادند و آنرا در آتش انداختم و این گوساله بیرون آمد.”

تورات، سفر(خروج : فصل33 / آیات 2-6 و 21-24)

 

خدا پیغمبر می فرستد که توحید را ترویج کند و او گوساله پرستی راه می اندازد. در عجبم که اینها چگونه چنین کتاب مزخرفی را به عنوان کتاب آسمانی باور دارند؛ و شگفت تر آنکه با برای ردّ اسلام و قران استدلال می کنند.

در این مطلب از کتاب مقدّس، نژاد برتر بودن بنی اسرائیل نیز کاملاً انکار شده است. طبق این بیان، هارون نبی می گوید: «تو این قوم را می شناسی که مایل به بدی می باشند.»

 

خدای مسیحیان و یهودیان عجب موجودی است!!!

و واقع شد در بین راه که خداوند در منزل بدو برخورده، قصد قتل وی نمود. آنگاه صفوره سنگی تیز گرفته، غلفه پسر خود را ختنه کرد و نزد پای وی انداخته، گفت: «تو مرا شوهر خون هستی.» پس او وی را رها کرد. آنگاه (صفوره) گفت: «شوهر خون هستی.» به سبب ختنه.

تورات سفر (خروج : فصل 5 / آیه 24ـ 26)

 

آدم نمی داند از این مزخرفات گریه کند یا بخندد. خداوند در راه بازگشت موسی (ع) به مصر قصد قتل موسی را میکند و راه بر ایشان میبندد و قصد کشتن موسی را میکند ولی صفوره همسر فداکار حضرت موسی بلافاصله پسرش را ختنه میکند و غلفه فرزندش را جلوی پای خدا میاندازد و می گوید: « تو مرا شوهر خون هستی.»  اینگونه خداوند از قتل موسی صرف نظر میکند. اگر نویسنده ی این مثلاً کتاب آسمانی در یکی از مجلّات فکاهی طنز و فکاهی می نوشت، عجب در آمد خوبی کشب می نمود. اینجوری لا اقلّ گرفتار لعنت خدا هم نمی شد. خدای تعالی فرموده است: « فَوَیْلٌ لِلَّذینَ یَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَیْدیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلیلاً فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَیْدیهِمْ وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا یَكْسِبُونَ  ــــــ پس واى بر آنها كه نوشته‏اى با دست خود مى‏نویسند، سپس مى‏گویند: «این، از طرف خداست.» تا آن را به بهاى كمى بفروشند. پس واى بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند؛ و واى بر آنان از آنچه از این راه به دست مى‏آورند! » (البقرة:79)

 

داود(ع) با زن اوریا حتی زنا می کند

2 و واقع شد در وقت عصر که داود از بسترش برخاسته بر پشت‌بام خانه پادشاه گردش کرد و از پشت بام زنی را دید که خویشتن را شستشو میکند و آن زن بسیار نیکو منظر بود. 3 پس داود فرستاده درباره ی زن استفسار نمود و او را گفتند که “آیا این بتشَبع دختر ا‌َلِیعام زن اُوریای حِتِّی نیست؟” 4 و داود قاصدان فرستاده او را گرفت و او نزد وی آمده داود با او همبستر شد و او از نجاست خود طاهر شده به خانه خود برگشت. 5 و آن زن حامله شد و فرستاده داود را مخبر ساخت و گفت که من حامله هستم.

6 پس داود نزد یوآب فرستاد که اوریای حِتِّی را نزد من بفرست و یوآب ا‌ُوریا را نزد داود فرستاد. 7 و چون اوریا نزد وی رسید داود از سلامتی یوآب و از سلامتی قوم و از سلامتی جنگ پرسید. 8 و داود به اوریا گفت: “به خانه‌ات برو و پایهای خود را بشو.” پس اوریا از خانه پادشاه رفت و از عقبش خوانی از پادشاه فرستاده شد. 9 اما ا‌ُوریا نزد در خانه پادشاه با سایر بندگان آقایش خوابیده به خانه خود نرفت. 10 و داود را خبر داده گفتند که “‌اُوریا به خانه خود نرفته است.” پس داود به ا‌ُوریا گفت: “آیا تو از سفر نیامده‌ای پس چرا به خانه خود نرفته‌ای؟”

11 ا‌ُوریا به داود عرض کرد که “تابوت و اسرائیل و یهودا در خیمه‌ها ساکنند و آقایم یوآب و بندگان آقایم بر روی بیابان خیمه نشینند و آیا من به خانه خود بروم تا اکل و شرب بنمایم و با زن خود بخوابم؟ به حیات تو و به حیات جان تو قسم که این کار را نخواهم کرد.”

 

شگفتا از این کتاب مثلاً مقدّس، پیامبری را این گونه کثیف و پست جلوه می دهد و زیر دست او را این گونه بزرگوار و دارای اخلاق متعالی. داود قرآن کجا با آن همه عظمت و عصمت و داود این کتاب کجا؟

 

پیامبران زنا زاده!

یکی از انبیا بنی اسراییل در دوران داوران (دو قرن سرگردانی پس از یوشع) یفتاح جلعادی میباشد که سر پرستی و نبوت بنی اسراییل را بر دوش داشت و وی از نظر کتاب مقدّس مسیحیان و یهویان زنا زاده بود.

1 و یفتاح جِلعادی مردی زورآور شجاع و پسر فاحشه‌ای بود و جِلعاد یفتاح را تولید نمود. (داوران : 11 / 1)

29 و روح یَهُوَه بر یفتاح آمد و او از جِلعاد و منسی گذشت و از مِصفَهِ جِلعاد عبور کرد و از مِصفَهِ جِلعاد بسوی بنی‌عمون گذشت. (داوران :12 / 29)

 

جالب است؛ طبق کتاب مقدّس مسیحیان، کاهن نباید زنا زاده باشد. حال وقتی که در کتاب مقدس میگوید یک کاهن نباید زنا زاده باشد، آیا ممکن است پیامبری زنا زاده باشد؟

 

پیامبر دروغگویی که به خدا افترا می بندد

تمام ادیان و فرق هر گناهی را که بتوانند به انبیا الهی نسبت دهند دیگر افترا به خدا را نمی توانند نسبت دهند؛ زیرا به اذعان همه، پیامبر الهی باید در دریافت و ابلاغ پیام خدا معصوم و مصون از اشتباه باشند. زیرا اگر پیامبری بتواند به خداوند دروغ ببندد دیگر چگونه باید به آیاتی که ادعا میکند از طرف خدا آورده اعتماد کرد آیات زیر را از کتاب مقدّس بخوانید:

11 و نبی سالخورده‌ای در بیت‌ئیل ساکن می‌بود و پسرانش آمده او را از هر کاری که آن مرد خدا آنروز در بیت‌ئیل کرده بود مخبر ساختند و نیز سخنانی را که به پادشاه گفته بود برای پدر خود بیان کردند. 12 و پدر ایشان به ایشان گفت: “به کدام راه رفته است؟” و پسرانش دیده‌ بودند که آن مرد خدا که از یهودا آمده بود به کدام راه رفت. 13 پس به پسران خود گفت: “الاغ را برای من بیارایید.” و الاغ را برایش آراستند و بر آن سوار شد. 14 و از عقب مرد خدا رفته او را زیر درخت بلوط نشسته یافت. پس او را گفت: “آیا تو آن مرد خدا هستی که از یهودا آمده‌ای؟” گفت: “من هستم.” 15 وی را گفت: “همراه من به خانه بیا و غذا بخور.” 16 او در جواب گفت که “همراه تو نمیتوانم برگردم و با تو داخل شوم و در اینجا با تو نه نان میخورم و نه آب مینوشم. 17 زیرا که به فرمان یَهُوَه به من گفته شده است که در آنجا نان مخور و آب منوش و از راهی که آمده‌ای مراجعت منما.” 18 او وی را گفت: “من نیز مثل تو نبی هستم و فرشته‌ای به فرمان یَهُوَه با من متکلم شده‌گفت او را با خود به خانه‌ات برگردان تا نان بخورد و آب بنوشد.” اما وی را دروغ گفت. 19 پس همراه وی در خانه‌اش برگشته‌غذا خورد و آب نوشید.

20 و هنگامی که ایشان بر سفره نشسته بودند کلام یَهُوَه به آن نبی که او را برگردانیده بود آمد 21 و به آن مرد خدا که از یهودا آمده بود‌ ندا کرده گفت: “یَهُوَه چنین میگوید: چونکه از فرمان یَهُوَه تمرد نموده‌حکمی را که یَهُوَه خدایت به تو امر فرموده بود نگاه نداشتی 22 و برگشته‌ در جایی که به تو گفته شده بود غذا مخور و آب منوش غذا خوردی و آب نوشیدی لهذا جسد تو به قبر پدرانت داخل نخواهد شد.” 23 پس بعد از اینکه او غذا خورد و آب نوشید الاغ را برایش بیاراست یعنی به جهت نبی که برگردانیده بود. 24 و چون رفت شیری او را در راه یافته کُشت و جسد او در راه انداخته شد و الاغ به پهلویش ایستاده و شیر نیز نزد لاش ایستاده بود. 25 و اینک بعضی راه گذران جسد را در راه انداخته شده و شیر را نزد جسد ایستاده دیدند پس آمدند و در شهری که آن نبی پیر در آن ساکن میبود خبر دادند.

26 و چون نبی که او را از راه برگردانیده بود شنید گفت: “این آن مرد خداست که از حکم یَهُوَه تمر‌ّد نمود لهذا یَهُوَه او را به شیر داده که او را دریده و کشته است موافق کلامی که یَهُوَه به او گفته بود. (پادشاهان : 13 / 11 ـ 24 و 26)

 

عجبا! پیامبری به پیامبری دیگر دروغ می گوید آن هم از قول خدا. یکی می گوید: خدا به من امر نموده که در این مکان داخل نشو و چیزی نخور، و دیگری می گوید: خدا به من امر نموده که تو را در این مکان داخل کنم و به تو چیزی بخورانم. این پیغمبر به خدا دروغ می بندد و آن یکی پیغمبر هم چنان خنگ است که نمی گوید: چگونه ممکن است خدا امر به چیزی کند که از آن نهی نموده است؟

 

به طور خلاصه پیامبرانی که کتاب مقدس معرفی می کنند اینچنین هستند:

شراب می نوشند ، با محارم ازدواج نامشروع می کنند ، با خدا به تندی سخن می گویند ، ستمگرانه مردم را می کشند ، دروغ می گویند ، بت می پرستند ، بتکده می سازند ، با عروس خود زنا می کنند ، با همسر کارگزاران و زیر دستان خود زنا می کنند ، و سپس به کارگزاران خود خیانت کرده و آنها را می کشند ، زنازاده و فرزندان فاحشه اند ، زنان باکره را برای خود نگه می دارند و غیر باکره ها را با مردان و کودکانشان قتل و عام می کنند ، از شدت شراب خواری مست می شوند و کشف عورت می کنند ، برای پیامبر شدن خیانت کرده ، نیرنگ زده و پیامبری را به زور از خداوند می گیرند ، با دروغ خود سبب مرگ پیامبری دیگر می شوند ، جانشینانشان گوساله طلایی می سازند ، خدا را تصدیق نمی کنند ، خدا می خواهد آنان را بکشد ، در جنگ حتی زنان و کودکان را قتل عام می کنند ، و ... .

بعد پیروان چنین کتابی قرآن شریف و منزّه از این گونه مزخرفات را متّهم می کنند به ساخته ی دست بشر بودن و عجیبتر آنکه برای اثبات این اتّهام، به کتاب سراسر کذب خودشان هم استدلال می نمایند.

نوشته شده در تاریخ جمعه 3 تیر 1390    | توسط: عبدالاحد محبّ علی    |    | نظرات()